تنها خداست که میماند

دلنوشته ها و خاطرات پریا

تمام ذهنم درد میکند.افکارم همچون موریانه ای مغزم را میجوند و هر لحظه سوزشی از زخم/روحم را در بر میگیرد.چشمهایم آرام آرام بسته میشود!

حواسم به خودم نیست؛ لا به لای کتاب زندگی گم میشوم. فصلها را پیدا نمیکنم.

نمیدانم کجا جا مانده ام؟

کجا ورق را اشتباهی زده ام و از کدام فصل، بیمهابا رد شده ام که اینگونه سر در گریبان و در تلاطم بیکسیها جا مانده ام؟

به پشت سرم نگاه میکنم! نه! انگار کسی در خم این کوچه نیست؟

سرد است، خیلی سرد!

باید قدمی بردارم! پاهایم را به دنبال خودم میکشم!

آه خدایا! نمیتوانم، هر قدمی که به جلو برمیدارم دوباره برمیگردم سر جای خودم!

باید دستانم را حرکت دهم!

نمیشود! گویی تمام وجودم یخ بسته.

سخت شدم آری! سخت!

زیر پاهایم ناگاه خالی میشود.

احساس میکنم بین زمین و آسمان معلق شدم.

این هوا برایم آشنا نیست.

دارم فرو میروم! دستی به زور مرا پایین میکشد.

باید بتوانم! نمیخواهم مرا در باتلاق مرگ بکشد.

چرا دستانم یاریم نمیکنند؟

چرا پاهایم قدرت فرار ندارد؟

میخواهم فریاد بزنم اما صدا در گلو خفه میشود!

دارد مرا فرو میبرد...باید کاری کنم!

باید...اما انگار تحمل سنگینی خودم را نیز ندارم.

سرم را به زور بالا میگیرم و با صدای خفه ای فقط میگویم: نمیخواهم...کمک...و باز صدایم خفه میشود.زندگی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳| ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ| توسط پریا| نظرات () |

خدایا! در چندمین شب آفرینش نامم را در شمار زندگان نوشتی که هنوز تنم به رنگ دریاست و نفسم بوی گل سرخ میدهد.

در چندمین روز آفرینش گل مرا سرشتی که از آن روز تا کنون عاشق بوده ام و خواهم بود.

خدایا! من با کدام کوه قدم بر زمین گذاشتم؟

با کدام گل روی ابرها افتادم؟

با کدام شعله دوزخ را شناختم؟ و با کدام سیب و گندم از بهشت دور شدم؟

خدایا ! وقتی تو را دیدم دنیا آنقدر برایم کوچک شد که در کف دستم جای گرفت, و ستاره ها یکی یکی در سطرهای سفید دفترم نشستند.

خدایا! میترسم روزی نقاب از چهره ام برداری و مرا آنگونه که هستم به دیگران نشان دهی, و آنگاه نقاب بزرگ را از روی جهان کنار بزنی و پنجره ها را برای همیشه ببندی.

خدایا! میترسم حتی روزی روزنه ای برای دیدن تو باقی نماند, و سیلاب گناهانم همه ی چمنزارها و باغها را با خود ببرد و هیچ گلی در شوره زار زندگیم نروید.

خدایا! به من بگو چگونه از باد مشرق سبقت بگیرم و بر بال کبوترانی که بر قله ی قاف نشسته اند دست بکشم؟

به من بگو چگونه از دانه های برف و باران گردنبندی برای فرشتگان بسازم؟

خدایا! هم فرشتگان هم شیطان هر روز به سراغم میآیند, کمک کن قلب فرشتگانت را لمس کنم و به نام تو شیطان را تا هزار کهکشان دورتر از خود برانم.

خدایا! نمیخواهم سرد و خاموش زندگی کنم, اما مگذار آرزوها و رؤیاهایم آنقدر بزرگ شوند که  در دنیا و کائنات جای نگیرد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳| ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ| توسط پریا| نظرات () |



























قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت